June 21, 2006
مصداقها
ظهر روز بازي با پرتغال در اتوبان نيايش سوار يك ماشين كرايهكش شخصي شدم. جواني سي و پنچ ساله راننده بود و من تنها سرنشين. خمار به نظر مي رسيد؛ كمي كه جلوتر آمديم، سرش را به طرف من خم كرد و پرسيد:
- بازي ساعت چند است؟
- گفتم: ساعت 5/4.
كنجكاوانه پرسيدم: مي بريم؟
- گفت بازي كي با كي هست؟
- گفتم : ايران و پرتغال.
- گفت: آره مي بريم.
اين تمام ديالگوگ ما در ده دقيقه مسيري كه طي شد- بود. وبعد از آن من با خودم ديالوگ داشتم.اين حس غريب از ادمي كه نمي داند كي با كي بازي دارد و بعد هم در پاسخ سوال من با آرامش تمام و بدون هيچ مكثي مي گويد: بله مي بريم، حس جالب و خوشايندي رسيد. باخود گفتم شايد هم همين طور شد. شايد هم برديم.
اكنون بعد از سه روز كه از بازي مي گذرد. باخود مي انديشم آيا آن روز ظهر،ما دو نفر مصداق كامل از يك كل نبوديم؟







