December 30, 2005
يك بستر چند رويا
يكي از دانشجويان خوب من براي درس مصاحبه تصميم مي گيرد، گفت و گويي با آقاي منصور ضابطيان انجام دهد.منصور را بسياري از روي نوشته ها و بويژه مصاحبه هاي خوبش در روزنامه ايران و هفته نامه چلچراغ مي شناسند. مصاحبه با يك سوال ساده و البته كليشه اي شروع و با يك سوال سخت (سوال سوسمار) پايان مي يابد. مصاحبه شونده عصباني مي شود و به قول مصاحبه كننده «بن بست مصاحبه» پيش مي آيد.مصاحبه را من مطالعه مي كنم و از دانشجوي ديگري كه در چلچراغ همكار آقاي ضابطيان است سوالي مي پرسم كه نهايتا منجر به نوشتن دو نامه از سوي آقاي ضابطيان مي شود؛يكي براي من و يكي براي آن دانشجو. من هم متقابلا نامه اي به آقاي ضابطيان مي نويسم. به نظرم رسيد كه كل اين مصاحبه و مكاتبات را روي وبلاگ بگذارم.لذا از طرفين اجازه خواستم كه در صورت تمايل اين اقدام صورت گيرد.و آنها هم بزرگ منشانه پذيرفتند.انگيزه من زمان طرح اين پيشنهاد كاملا آموزشي بود، اميدوارم اين مجموعه يك مورد قابل مطالعه باشد. البته كامنت آن را باز گذاشته ام كه هر كه خواست نظرش را بدهد:
1- مصاحبه خانم اكرم شعباني با آقاي منصور ضابطيان
2- نامه آقاي ضابطيان به من
3- نامه آقاي ضابطيان به خانم شعباني
4- نامه من به آقاي ضابطيان
بن بست يعني اين
بن بست يعني وقتي از هر دري وارد شوي راهت سد شود، بن بست يعني وقتي تلفني قرار ملاقات مي گذاري از اول بهت تلقين كنند كه از اين مصاحبه چيزي در نمي آيد. يعني طرف مقابلت بفهمد كه اطلاعاتت كافي نيست و با اين حربه بپيچوندت ، بن بست يعني وقتي روي يك مصاحبه از قبل حساب باز كرده باشي ولي با تيپا بيندازنت بيرون . بن بست يعني وقتي با طرفت روبرو مي شوي به تمام ذهنيات گذشته ي خودت بخندي . بن بست يعني 7 دقيقه تاخير پدرت را در مي آورد. يعني وقتي روبروي يك روزنامه نگار حرفه اي بنشيني كه مصاحبه هايش مورد قبول همه است و او به جاي پاسخ به سوال هايت فقط و فقط ايرادهايت را بگيرد و بالاخره بن بست يعني يكشنبه 6 آذر 84 وقتي با 7 دقيقه تاخير روبروي منصور ضابطيان نشسته باشي:
- آقاي ضابطيان خودتان را معرفي كنيد.
-(بالبخند) اين سوال را از من پرسيدي ولي از هيچكس ديگري نپرس.
جواب مي دهم كه اين يك سوال خارج از مصاحبه است و در مصاحبه به اين شكل مطرح نمي شود و او به من توصيه مي كند كه اين سوال را حتي خارج از مصاحبه هم از كسي نپرسم . مي گويد برايت متاسفم مصاحبه باكسي كه خودش اين كار را مي كند خيلي سخت است . من هم به همين موضوع فكر مي كنم و پيش خودم فكر مي كنم كه كاملا درست است. و بعد خودش جواب مي دهد كه منصور ضابطيان هستم . روزنامه نگار اگر چيز ديگر از معرفي منظورتان است بپرسيد. ولي اين بارخودم پاپس مي كشم، سعي مي كنم كمي جو را تعديل كنم، ولي تيرم به خطا ميرود وقتي مي پرسم : سابقه كاري تان را در زمينه روزنامه نگاري بگوييد. از نگاهش حس عصبانيت را به خوبي درك مي كنم . مي گويد شما بايد اين اطلاعات را قبل از مصاحبه بدست مي آورديد و جواب مي دهد كه از مجله گزارش فيلم شروع كردم و با تماشاگران و چلچراغ و ايران جوان و ... ادامه دادم . مي پرسم رشته تحصيلي تان روزنامه نگاري بوده ؟ و مي شنوم كه نه . ليسانس علوم آزمايشگاهي دارم و با سينما ادامه دادم . مي پرسم چند سال است كه كار روزنامه نگاري انجام مي دهيد؟ جواب مي دهد كه سال ديگر يعني سال 85 مي شود ده سال سابقه.
وقتي بحث به چلچراغ كشيده مي شود و من مي گويم چلچراغ امروز با گذشته ي آن فرق دارد و چلچراغ عوض شده است . احساس مي كنم كه برافروخته مي شود و درمقام دفاع بر مي آيد كه هر چند چلچراغ عوض شده و كمي محافظه كارتر شده ولي بيشتر از چلچراغ اين تو هستي كه عوض شده اي . و وقتي دليلم براي اين تغيير روند را عكس هاي جلد دو شماره ي قبلي ذكر مي كنم كه دو نفر سوژه هاي نشريات زرد هستند با عصبانيت جواب مي دهد كه شماره يك چلچراغ را ديده اي؟ مي گويم نه. مي گويد شماره دو را چطور؟ مي گويم نه. مي گويد عكس جلد شماره يك كلوزاپ ترانه عليدوستي بود و عكس شماره دو هم پگاه آهنگراني بود. و اينها خود دليلي هستند بر اين كه ما عوض نشده ايم و همين طور بوده ايم. و كلي مذمت من كه تو حتي شماره هاي يك و دو چلچراغ را نديده اي، چرا آمده اي مصاحبه با من ؟ دوست دارم سوال بعدي را بپرسم تااز اين مذمت ها در امان باشم در حاليكه تا اينجاي كار كاملا خودم را باخته ام با ترديد مي پرسم :بهترين كتابي كه خوانده اي چه بوده ؟ و اين بار واقعا عصبانيتي را كه توي چشمانش موج مي زند مي بينم. با برافروختگي جواب مي دهد مگر قرار نبود در حوزه ي حرفه ام ( روزنامه نگاري) از من سوال بپرسيد؟ اينها چه سوال هايي است كه مي پرسيد شما حتي به خودتان زحمت نداده ايد 5 شماره قبلي چلچراغ كارهاي من را بخوانيد . جواب مي دهم كه من شماره هاي قبلي كار هاي شما را خوانده ام. مغرورانه نگاهم مي كند و از من مي خواهد كه بگويم در 5 شماره قبلي در مورد چه چيزهايي نوشته بوده و وقتي حضور ذهن، من را ياري نداد تنها استنباطش اين بود كه من هرگز مطالب او را نخوانده ام . تصميم مي گيرم خودم زودتر مصاحبه را تمام كنم. به رسم معمول مصاحبه هاي خودش از او مي پرسم فرق تمساح و سوسمار چيست؟ اين بار ديگر حقيقتا جوش مي آورد، مي گويد من تلفني به شما گفتم سوال راجع به تمساح و سوسمار جواب نمي دهم و قرار بود در مورد شغلم از من سوال كنيد. تا مي خواهم جواب بدهم كه فقط خواستم به رسم معمول مصاحبه هاي خودتان تمامش كنم. مي گويد من هيچ جوابي نمي دهم. ضبط صوت را خاموش مي كنم و توي كيفم مي گذارم . وقتي از اتاق بيرون مي آيم فقط يك چيز است كه مدام توي ذهنم كوبيده مي شود جمله اي كه در تمام مدت مصاحبه تبديل به يك تكيه كلام شده بود و پس از هر سوال من جواب مي آمد كه «از اين مصاحبه چيزي در نمي آيد» واقعا آزارم مي داد؛ و حالا با تمام وجودم اعتراف مي كنم كه مصاحبه با او خيلي سخت بود.
استاد گرامي جناب دكتر توكلي
با سلام و احترام ويژه
اجازه مي خواهم پيش از هر چيز مراتب سپاسگزاري خود از جنابعالي ابراز كنم . چرا كه در چند مورد شنيده ام نسبت به مطالب اينجانب اظهار لطف فرموده ايد. من اگر چه افتخار شاگردي مستقيم شما را نداشته ام، اما غير مستقيم از مطالعه كتابهاي شما بسيار آموخته ام . اين را نه از باب تعارفات مرسوم ما ايرانيان، كه از صميم قلب عرض مي كنم.
غرض از نوشتن اين نامه اداي توضيحاتي درباره يكي دو تن از شاگردان جنابعالي بود كه شنيدم موجب گله مندي شما شده است.
دو نفر از شاگردان شما ظاهرا جهت ارائه گفت و گو به كلاس به عنوان كار موظفي خود با بنده تماس گرفتند. اگر چه بنا به گرفتاري هاي كاري و مراسم سالگرد پدرم بسيار گرفتار بودم اما چون دوستان گفتند كه كارشان را بايد تا فردا ارائه دهند ( نمي دانم چرا همه چيز را براي دقيقه 90 گذاشته بودند) و نام شما را هم آوردند، براي همان روز ساعت چهار بعد از ظهر قرار گذاشتم . از آنها قول گرفتم كه گفت و گو درباره حرفه روزنامه نگاري و مشخصا "مصاحبه" باشد.و آنها هم قول دادند كه بحث به زرافه ها و سوسمارها و سوالات اين چنيني نكشد ( انشاءالله روزي حضورا عرض مي كنم كه چرا از اين پرسش ها فراري هستم ) دوستان نيز اين شرط را پذيرفتند.
حضور دوستان با تاخير صورت گرفت كه از نظر آنان به عنوان دانشجويان روزنامه نگاري چندان مهم نبود. من انتظار داشتم كه با دو نفر دانشجويي كه محضر جنابعالي را درك كرده اند و قاعدتا بايد از حداقل اصول گفت و گو اطلاع داشته باشند روبرو شوم . اما متاسفانه پرسش اول آنها اين بود كه " خودتان را معرفي كيند!" قبول بفرماييد كه طرح چنين پرسشي براي كساني كه نيم بيشتر واحدهاي دانشگاهي خود را گذرانده اند چندان مناسب نيست. پرسش بعدي آنها در باره زرد بودن مجله چلچراغ بود كه اگر چه باز هم به بحث مورد توافق ما مربوط نبود اما به آن پاسخ گفتم . دوست پرسش كننده معتقد بود كه چلچراغ زرد شده به اين دليل كه روي جلد خود عكس بازيگر چاپ كرده است! من آنها را ارجاع دادم به شماره اول چلچراغ كه از نظر آنان زرد نبوده ولي در عين حال روي جلدش عكس بازيگراني بوده كه مي توانسته تيراژ بيشتري بياورد . ولي متاسفانه آنان هيچ اطلاعاتي از پيشينه اين موضوع نداشتند. آنها حتي مطالب چند شماره اخير چلچراغ را نيز مطالعه نكرده بودند كه بتوانيم براساس آن درباره پرسشي كه مطرح كرده بودند، بحث كنيم . وقتي به آنها گفتم مجله TIME كه به نظر هيچ كس زرد نيست بارها روي جلدش – بسته به موضوع – عكس ستارگان هاليوود را چاپ كرده ، آنان اذعان داشتند كه تا به حال اسم مجله تايم را هم نشنيده اند !
پرسش بعدي دوستان تفاوت تمساح و سوسمار بود كه باعث شد من قرارمان را به آنها يادآوري كنم و پرسش بعدي شان درباره آخرين كتابي كه خوانده ام و ... اين ميزان نابلدي را بارها و بارها در برخورد خبرنگاران نشريات مبتذل كه جوانان را بدون هيچ گزينش و امتحاني به كار گفت و گو مي گمارند ديده ام ، اما باور بفرماييد دور از انتظار است كه كسي كه افتخار شاگردي شما را داشته چنين رفتار كند. اگر دوستان از مجموعه برخورد من گلايه اي داشته اند، لازم به توضيح است كه برخورد سرد _ نه غير مودبانه بنده- فقط به واسطه بي تدبيري اين دوستان بوده كه چگونه بر كرسي تحصيل روزنامه نگاري مي نشينند و به خود زحمت اندكي جست و جو گري و دانش اندوزي نمي دهند . تصور نمي كنم شما نيز راضي باشيد اعتباري كه به عنوان يك استاد فرهيخته دانشگاه به سختي به دست آورده ايد ، چنين آسان از دست برود.
نامه اي نيز اين دوستان به بنده نوشته اند سراسر انتقاد از اينكه قلبشان را شكسته ام و بت من (!) پيش آنها نابود شده است . نامه اي نيز خطاب به اين دوستان نوشته ام كه جسارتا خواهشمندم آن را به دست ايشان برسانيد. با احترام – شاگرد شما منصور ضابطيان
دوست گرامي سركار خانم شعباني
با سلام صداي شكستن قلب شما را نشنيدم چون نيازي به شنيدن آن نمي بينم. اين مطلب را از روي بي توجهي و غرور نمي گويم چون فرايند روزنامه نگاري و انجام گفت و گو ميان دو نفر يك فرايند حرفه اي است كه ربطي به دلنازكي هاي شخصي ندارد. شايد ما اگر دو دوست خيلي دور هم بوديم در هر شرايطي كه به شخص شما- و نه حرفه تان – مربوط شود نگران دلشكستگي هاي شما مي بودم اما چرا شما كم اطلاعاتي خودتان را از موضوعي كه به آن پرداخته ايد را به حساب مغرور بودن ديگران مي گذاريد؟ شما خودتان مي توانيد شهادت دهيد كه من براي كمك به تهيه گفت و گوي شما در همان روزي كه با بنده تماس گرفتيد – عليرغم گرفتاري زياد قرار گذاشتم تا به كساني كه در حرفه اي كه عاشق آن هستم تحصيل مي كنند كمك كرده باشم . اما متاسفانه انتظار نداشتم كه شما كه بيش ازنيمي از راه تحصيل را آمده ايد چنين نابلدانه گفت و گو بفرماييد. طبيعي است برخورد و انتظار من از يك دانشجوي تازه وارد با دانشجويي كه واحدهاي گفت و گو را پاس كرده تفاوت داشته باشد.
خيلي خوشحالم كه بت من پيش شما شكسته است چون در تمام اين سال ها هميشه دنبال اين بوده ام كه كسي از كسي بت نسازد چون آدم ها بر اساس آنچه ارائه مي دهند تعريف مي شوند و طبيعي است كه در اين ارائه دادن ها همه انقدر خطا مي كنند كه به بت تبديل نشوند.
اگر قلب شما را شكسته ام بسيار خوشحالم . چون بهتر است قلب شما را من بشكنم كه از جنس خودتان هستم و بهتر است الان كه تا پايان راه نيامده ايد بشكنم نه اينكه چهارسال ديگر وقتي به عنوان يك روزنامه نگار در جايي استخدام شديد به گفت و گو با سياستمدار، هنرمند يا ورزشكاري نشستيد، او قلب شما را بشكند و به شما ياد آوري كند كه بايد در زمينه كاري خود دانش تان را افزايش دهيد.
صميمانه و برادارانه عرض مي كنم اگر دوست داريد روزنامه نگار خوب و البته متفاوتي شويد بايد دانش تان را در اين زمينه زياد كنيد. دلنازكي ها را هم كنار بگذاريد كه نخستين گام روزنامه نگار شدن پوست كلفتي است.
منصور ضابطيان عزيز
سلام و عرض ارادت
روح پدر عزيزت شاد. و اما بعد...
1- من سركلاس درس هميشه و متناسب با موضوع از قلم و نگاه ژورناليستي تو تعريف كرده ام و خواهم كرد. نگاه خلاقانه تو به موضوعاتي كه به آن حمله مي كني مثال زدني است.
2- دانشجويي كه براي مصاحبه مراجعه كرده، دانشجوي ترم پنج است. در زمان مصاحبه از درس هاي تخصصي تنها درس خبر را گذرانده و 7 يا 8 جلسه مصاحبه را؛ و اين مصاحبه، نخستين كار او به حساب مي آيد. لذا نبايد انتظار خيلي زيادي داشت.
3- من از شما گلايه مندي نكردم. از همكار شما و دانشجوي خودم خانم شهرابي پرسيدم آقاي ضابطيان در محيط كار به لحاظ حرفه اي با خبرنگاران جوان چگونه برخورد مي كنند؟ گفت: چطور؟ گفتم : دانشجويي براي مصاحبه به ايشان مراجعه كرده ،ايشان خيلي تند برخورد كرده اند. گفت: كلا آقاي ضابطيان در برخوردها – بويژه با خبرنگاران جوان- از روي دلسوزي، جدي و سخت گير هستند. همين.
4- من اين موضوع را روز شنبه گذشته گفتم و در اولين برخوردم با آن دانشجو كه روز سه شنبه يعني چهار روز بعد صورت گرفت در جمع كلاس و پس انكه مصاحبه اش را براي دانشجويان خواند، تاكيد كردم كه براي اولين كارش نبايد سراغ شما مي آمد. و بهتر بود يك سوژه معمولي انتخاب مي كرد. به وي گفتم كه من هم اگر جاي ضابطيان بودم از اين سوال ها عصباني مي شدم. ولي اعتراف مي كنم كه به شدت او با تو برخورد نمي كردم.
5- ضمنا دانشجويي كه با شما مصاحبه كرده بود هيچ گله اي از شما پيش من نكرد بلكه برداشت من از موضوع، ناشي از همان مصاحبه ي مورد نظر بود كه تنظيم و براي اعلام نظر به من داده بود.(اتفاقا مصاحبه بدي هم نشده.)
6- برعكس، من از شما و همينطور آقاي ميرميراني كه به دانشجويان وقت مصاحبه داده ايد، متشكرم.ابتدا با خودم گفتم ضابطيان يك روزنامه نگار است و معلم نيست كه دغدغه آموزشي داشته باشد لذا طبيعي است كه با موضوع جدي برخورد كند و اگر سوالي را نمي پسندد، برآشفته شود.در مكاشفه اي كه با خودم داشتم نهايتا به اين نتيجه رسيدم كه خير، اگر نداشت كه وقت مصاحبه به دانشجويان نمي داد. وقت گذاشتن براي مصاحبه اي كه قرار است داخل كلاس درس خوانده شود ، هيچ انگيزه اي - آنهم براي يك روزنامه نگار پرمشغله- جز دلسوزي نمي تواند درپي داشته باشد.
7- در مورد سوال مربوط به سوسمار كه موجب ناراحتي بيش از حد تو شده (خارج از اين بحث كه تو قبلا با او شرط كرده اي چنين سوال هايي را نپرسد و او هم چون شرط را قبول كرده نبايد مي پرسيد) در يك روال طبيعي مي توان گفت حرفه اي ترين سوال از ضابطياني است كه در مصاحبه هايش اين سوال را از همه مي پرسد.
8- ضابطيان عزيز!برخورد تو به اين شكل براي دانشجويي كه اولين كار روزنامه نگاري خود را انجام مي دهد، ممكن است به بيداري او بينجامد و يا ممكن است او را بسوزاند.و اگر تو براي او سمبل يك روزنامه نگار حرفه اي باشي – كه به نظر چنين مي آيد- خطر دومي بيشتر است.







