January 10, 2006
ما قصه گوييم
تا كنون شده است از همكار خبرنگارتان كه يك ماموريت خبري را پوشش داده، سوال كنيد: خب فلاني! تعريف كن براي فلان گزارش رفته بودي چه ديدي؟ بعد او شروع كند به تعريف چيزهايي كه توجه شما را جلب مي كند؛ برايتان تازه است، خنده دار است، تحريك كننده است. بعد همين دوست عزيز شما وقتي گزارشش را براي روزنامه مي نويسد هيچكدام از آن مطالب جالب را نمي آورد. نوشته زير مربوط به كارگاه سه روزه ماركز است.يكي از خبرنگاران حاضر در كارگاه ،گزارشي نوشته است، از دهكده اي به نام چيگورودو، خطرناك ترين منطقه كلمبيا مكالمه او و ماركز را بخوانيد! ظاهرا مرض جهاني است. روي صحبت گابو( گابريل گارسيا ماركز) با روبن والنسياست: «از سفرت به چيگورودو chigorodo بگو.» نوشته او در اين زمينه همان مقاله اي است كه به كارگاه ( سه روزه ماركز) ارائه داده است. توي دست گابوست. مي گويد: « برايمان تعريف كن از لحظه اي كه وارد شدي چه اتفاقي افتاد؟ اول از همه با چه كسي صحبت كردي؟» « شهر خالي از سكنه بود، استاد. پسر بچه دوازده ساله اي را پيدا كردم و از او پرسيدم كه آن سالن رقص را بلد است يا نه و او هم مرا برد آنجا. بعد از كشتار، مردم دستجمعي مهاجرت كرده بودند؛ كشاورزها همه از ترس فرار كرده بودند.» والنسيا برايمان تعريف مي كند. كه در شهر پرسه مي زده و دنبال كسي مي گشته كه با او صحبت كند اما جز وحشت و سكوت چيزي پيدا نكرده. زن موتور سواري پيش پايش ترمز مي كند و پيشنهاد مي كند كه او را تا آپارتادو ببرد؛ حدود نيم مايل موتور سواري در باران به طرف جايي كه ممكن است در آن اطلاعات بيشتري به دست بياورد. در هتل لاس مولاس اقامت مي كند. در روز سوم، يك نفر در سرسراي هتل منتظر اوست.غريبه از او مي پرسد : « تو همان كسي هستي كه درباره كشت و كشتارها تحقيق مي كند؟ بيا برويم نوشابه اي بخوريم. فكر مي كنم بدت نيايد با من حرف بزني.» والنسيا در جواب مي گويد : « معذرت مي خواهم دير وقت است . من بعد از تاريك شدن هوا بيرون نمي روم. دلت مي خواهد بيايي به اتاقم؟» وارد اتاق مي شوند، مرد مي پرسد : « چه چيزي فهميده اي ؟ چه چيزي مي خواهي بداني؟ - من روزنامه نگارم، سعي مي كنم چهره انساني اين درگيري را پيدا كنم. - جدي؟! عاقبت والنسيا از او مي پرسد : « تو كي هستي؟» مرد مي گويد : من فرشته ام. - چه جور فرشته اي؟ - فرشته اي با يك بال سفيد و يك بال سياه. - و قرار است با كدام بال با من صحبت كني؟ - بستگي دارد! - به چي؟ والنسيا كه حرف مي زند، همه ساكتيم، مجذوب داستانش شده ايم. كمي حسودي ام شده ، عجب داستاني! گابو مقاله را بالا مي گيرد و مي گويد :« اما اين چيزي نيست كه من اينجا خواندم. چرا همين داستان را ننوشتي؟ چرا آن را درست همان طور كه الان برايمان تعريف كردي، ننوشتي؟ اگر من بودم،اين داستان را مي نوشتم.» گابو به او نگاه مي كند و مي گويد : آن مرد را توصيف كن. روبن ساكت است. - چهره اش را به ياد داري؟ - بله. - ترا به ياد چه حيواني مي انداخت؟ - ايگوانا گابو مي گويد: همين كافي است، چيز ديگري لازم نداري. تو اين سفر را مفت باختي، پسر جان. ما جامعه شناس نيستيم، ما قصه گوييم، قصه آدم ها را مي گوييم. چيزي كه به كار روزنامه نگاران ارزش مي بخشد گزارش كردن با ديدگاه انساني است. آن داستان كجاست؟روبن، كه اصرار دارد گارسيا ماركز را استاد خطاب كند، جواب مي دهد :« كار آساني نيست. وقتي پيشنهاد مي كنم چنين داستاني بنويسم، سردبيرم مي گويد : والنسيا، تو كه گارسيا ماركز نيستي. بچسب به واقعيت ها!» نوشته "سيلوانا پاترنوسترو" جهان كتاب







