رو در رو
 

Webjournalism

Ahmad Tavakoli, journalist & faculty member
 

 

از كجا ، چه خبر؟

خانه  | درباره اين وبلاگ  | آثار و فعاليت ها  | تماس با من

رو در رو

     

 

 

 

هرم روزنامه نگاری

 

سبك بلوكي

سبک گیلاس

سبك داستاني

سبك ساعت شني

راهنماي مصاحبه از طريق ايميل

سبك خبري وال استريت ژورنال 

هنر مصاحبه كردن

مصاحبه براي راديو

لاري كينگ؛ بازيگر

  ايجاز در خبر

 

 


 

آرشیو

 

February 2008 (1)

January 2008 (5)

October 2007 (1)

July 2007 (4)

June 2007 (3)

February 2007 (12)

January 2007 (13)

December 2006 (10)

November 2006 (3)

October 2006 (13)

September 2006 (12)

August 2006 (13)

July 2006 (21)

June 2006 (62)

May 2006 (89)

April 2006 (53)

March 2006 (46)

February 2006 (58)

January 2006 (114)

December 2005 (71)

آثار و تاليفات

 

مصاحبه حرفه اي
 بزودي

احمد توكلي
احسان بخشنده
انتشارات
 ثانيه
 

مثلث طلايي نوشتن

احمد توكلي
انتشارات
 ثانيه

مصاحبه خلاق


احمد توكلي انتشارات
 خجسته

ويراستاري و مديريت اخبار

احمد توكلي
 انتشارات
 خجسته

گزارش نويسي
در مطبوعات

احمد توكلي
انتشارات موسسه
ايران


 

 

 

نوشته‌های وبلاگ: 604

RSS 2.0 Feed RSS 1.0 Feed

 

 

گروه نرم افزاری روابط عمومی الکترونیک

Movable Type

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

January 10, 2006

ما قصه گوييم

تا كنون شده است از همكار خبرنگارتان كه يك ماموريت خبري را پوشش داده، سوال كنيد: خب فلاني! تعريف كن براي فلان گزارش رفته بودي چه ديدي؟ بعد او شروع كند به تعريف چيزهايي كه توجه شما را جلب مي كند؛ برايتان تازه است، خنده دار است، تحريك كننده است. بعد همين دوست عزيز شما وقتي گزارشش را براي روزنامه مي نويسد هيچكدام از آن مطالب جالب را نمي آورد. نوشته زير مربوط به كارگاه سه روزه ماركز است.يكي از خبرنگاران حاضر در كارگاه ،گزارشي نوشته است، از دهكده اي به نام چيگورودو، خطرناك ترين منطقه كلمبيا مكالمه او و ماركز را بخوانيد! ظاهرا مرض جهاني است.  


روي صحبت گابو( گابريل گارسيا ماركز) با روبن والنسياست: «از سفرت به چيگورودو chigorodo بگو.» نوشته او در اين زمينه همان مقاله اي است كه به كارگاه ( سه روزه ماركز) ارائه داده است. توي دست گابوست. مي گويد: « برايمان تعريف كن از لحظه اي كه وارد شدي چه اتفاقي افتاد؟ اول از همه با چه كسي صحبت كردي؟»


« شهر خالي از سكنه بود، استاد. پسر بچه دوازده ساله اي را پيدا كردم و از او پرسيدم كه آن سالن رقص را بلد است يا نه و او هم مرا برد آنجا. بعد از كشتار، مردم دستجمعي مهاجرت كرده بودند؛ كشاورزها همه از ترس فرار كرده بودند.» والنسيا برايمان تعريف مي كند. كه در شهر پرسه مي زده و دنبال كسي مي گشته كه با او صحبت كند اما جز وحشت و سكوت چيزي پيدا نكرده. زن موتور سواري پيش پايش ترمز مي كند و پيشنهاد مي كند كه او را تا آپارتادو ببرد؛ حدود نيم مايل موتور سواري در باران به طرف جايي كه ممكن است در آن اطلاعات بيشتري به دست بياورد. در هتل لاس مولاس اقامت مي كند. در روز سوم، يك نفر در سرسراي هتل منتظر اوست.غريبه از او مي پرسد :‌ « تو همان كسي هستي كه درباره كشت و كشتارها تحقيق مي كند؟ بيا برويم نوشابه اي بخوريم. فكر مي كنم بدت نيايد با من حرف بزني.» والنسيا در جواب مي گويد : « معذرت مي خواهم دير وقت است . من بعد از تاريك شدن هوا بيرون نمي روم. دلت مي خواهد بيايي به اتاقم؟»


وارد اتاق مي شوند، مرد مي پرسد : « چه چيزي فهميده اي ؟ چه چيزي مي خواهي بداني؟


- من روزنامه نگارم، سعي مي كنم چهره انساني اين درگيري را پيدا كنم.


- جدي؟!


عاقبت والنسيا از او مي پرسد : « تو كي هستي؟»


مرد مي گويد : من فرشته ام.


- چه جور فرشته اي؟


- فرشته اي با يك بال سفيد و يك بال سياه.


- و قرار است با كدام بال با من صحبت كني؟


- بستگي دارد!


- به چي؟


والنسيا كه حرف مي زند، همه ساكتيم، مجذوب داستانش شده ايم. كمي حسودي ام شده ، عجب داستاني!


گابو مقاله را بالا مي گيرد و مي گويد :‌« اما اين چيزي نيست كه من اينجا خواندم. چرا همين داستان را ننوشتي؟ چرا آن را درست همان طور كه الان برايمان تعريف كردي، ننوشتي؟ اگر من بودم،‌اين داستان را مي نوشتم.» گابو به او نگاه مي كند و مي گويد :‌ آن مرد را توصيف كن.


روبن ساكت است.


- چهره اش را به ياد داري؟


- بله.


- ترا به ياد چه حيواني مي انداخت؟


- ايگوانا


گابو مي گويد: همين كافي است، چيز ديگري لازم نداري. تو اين سفر را مفت باختي، پسر جان. ما جامعه شناس نيستيم، ما قصه گوييم، قصه آدم ها را مي گوييم. چيزي كه به كار روزنامه نگاران ارزش مي بخشد گزارش كردن با ديدگاه انساني است. آن داستان كجاست؟روبن، كه اصرار دارد گارسيا ماركز را استاد خطاب كند، جواب مي دهد :« كار آساني نيست. وقتي پيشنهاد مي كنم چنين داستاني بنويسم، سردبيرم مي گويد : والنسيا، تو كه گارسيا ماركز نيستي. بچسب به واقعيت ها!»


نوشته "سيلوانا پاترنوسترو" جهان كتاب

 

Posted by at January 10, 2006 07:45 AM
Comments
Post a comment









Remember personal info?




برای ثبت نظر کلمه submit را در کادر زیر وارد کنید.
 



 

 

E-mail

 


تیتر اول   

یادداشت ها

برداشت سوم 

کارگاه خبر

کتابخانه

روزنامه نگاري و ارتباطات

 

پرفسور كاظم معتمد نژاد

پرفسور مجيد تهرانيان

پرفسور يحيي كمالي پور

دكتر فريدون وردي نژاد

دات

News Coverage

دكتر محكي

فرهنگ و ارتباطات

ارتباطات، فرهنگ و دين

mass communication

 Comm,culture & politics

اخبار ارتباطات

علوم ارتباطات ايران

علوم ارتباطات

Media-Beat

پرانتز

Cyber-cafe

ارتباطات دات كام

روزنامه نگار نو

فاوا

مداد سياه

ارتباط گران

ارتباطات ميان فرهنگي  
دریچه ای بسوی ارتباطات

نوشتن سرنوشت من است

كارشناسان ارشد ارتباطات
خبرنگار؛ خبری - تحلیلی  

خبري، ورزشي،آموزشي

فولكلور اينترنتي 

راه ارتباطات

ارتباطات

خبرنگار
روزانه
افق
چاپار
راوی
تارنوشت

 چرکنویس

عصر سايبری

 در مورد تبلیغات
ژورنال تبليغات
چهار راه تبلیغات
ترجمه مطبوعاتی

گرافيك مطبوعاتي

comm- sciences  

خبر تلويزيوني   
ويراست اوّل

magiran
  Topnews

نشانه 
مطالعات سایبر 
من و مقاله هايم

جامعه اطلاعاتي

  

سازمان هاي رسانه اي

 

ايرنا، ارتباطات

ايسنا، ارتباطات

مركز رسانه ها

ارتباطات، جام جم آنلاين

دانشكده خبر

پژوهش و سنجش

 ارتباطات : قوانين و اسناد  
 

 

JOURNALISM

 
Global Media Journal

journalism.org

Media & Tech

MediaBB

Press on line
Media Café
Poynter Online
 CyberJournalist.net

News Directory

The Invisible Web   

 Mindy McAdams  

 

 

روابط عمومي

 

E-P-R-S-O-F-T

انجمن روابط عمومي ايران

روابط عمومي كاربردي

انجمن روابط عمومي قم

وبلاگ جمعي روابط عمومي

هنر هشتم

صفر

مردم داري

پنجره

برنامه ريزي روابط عمومي

پيوند

حرفه روابط عمومي

كارگزاران روابط عمومي

خاطرات روابط عمومي

روابط عمومي

روابط عمومي ايراني

روابط عمومي و رسانه

سايبر آباد

تحقيقات روابط عمومي