February 01, 2006
من از وبلاگها، این وبلاگهای لعنتی متنفرم
وبلاگها یک مصیبت به تمام معنا هستند. هر بار که ایمیلهایم را نگاه میکنم، این پیام تکراری خونم را به جوش میآورد: «وبلاگ من به روز شد. حتما نگاه کنید.» اما هر بار که به وبلاگها سر میزنم، هیچ خبر جدیدی نیست. از میان هر هزار خط، یک جمله قابل تامل به چشم میخورد که آن هم از سایتهای خبری کپی شده است. واقعا چه کسی اهمیت میدهد وبلاگنویسها دیشب چه خوردهاند یا تازگی کدام کتاب را خواندهاند؟ هیچ کس! چه کسی این همه وبلاگ را میخواند؟ هیچ کس؛ شاید وبلاگنویسهایی که به وبلاگها دوستانشان سر میزنند تا یک نفر هم نوشتههای آنها را بخواند. «سلام، خیلی قشنگ نوشته بودی، لطفا سری هم به وبلاگ من بزن». وبلاگنویسی یک فرایند تبلیغی بیهوده است، یک چرخه بیمار. آدمها لینک وبلاگ دیگران را در صفحههایشان میگذارند تا دیگران هم آدرس آنها را در گوشهای تبلیغ کنند. به خاطر همه اینهاست که من از وبلاگها متنفرم. سوپ وبلاگها که قرار بود پیشغذا یا شاید دسر اینترنت باشد، امروز تبدیل به اصلیترین خوراک دیجیتال ما شده است. هر بار که در موتور گوگل جستجو میکنم، صدها صفحه باز میشود که نیمی از آنها نوشتههای خستهکننده و بیاهمیت وبلاگ نویسها هستند. [وبلاگ هاي لعنتي يادتان هست؟ گفته بودم كه از بزرگمهر خواهش كرده ام كامل مقاله اش را برايم ايميل كند.و بزرگمهر چنين كرد.من قبلا يكبار نظر خودم را درباره اين مقاله نوشته ام، لذا اين شما و اين هم ديدگاه آقاي بزرگمهر.]
گزارش ویژه
من از وبلاگها، این وبلاگهای لعنتی متنفرم
بزرگمهر شرف الدين
وبلاگها یک مصیبت به تمام معنا هستند. هر بار که ایمیلهایم را نگاه میکنم، این پیام تکراری خونم را به جوش میآورد: «وبلاگ من به روز شد. حتما نگاه کنید.» اما هر بار که به وبلاگها سر میزنم، هیچ خبر جدیدی نیست. از میان هر هزار خط، یک جمله قابل تامل به چشم میخورد که آن هم از سایتهای خبری کپی شده است.
واقعا چه کسی اهمیت میدهد وبلاگنویسها دیشب چه خوردهاند یا تازگی کدام کتاب را خواندهاند؟ هیچ کس! چه کسی این همه وبلاگ را میخواند؟ هیچ کس؛ شاید وبلاگنویسهایی که به وبلاگها دوستانشان سر میزنند تا یک نفر هم نوشتههای آنها را بخواند. «سلام، خیلی قشنگ نوشته بودی، لطفا سری هم به وبلاگ من بزن». وبلاگنویسی یک فرایند تبلیغی بیهوده است، یک چرخه بیمار. آدمها لینک وبلاگ دیگران را در صفحههایشان میگذارند تا دیگران هم آدرس آنها را در گوشهای تبلیغ کنند. به خاطر همه اینهاست که من از وبلاگها متنفرم.
سوپ وبلاگها که قرار بود پیشغذا یا شاید دسر اینترنت باشد، امروز تبدیل به اصلیترین خوراک دیجیتال ما شده است. هر بار که در موتور گوگل جستجو میکنم، صدها صفحه باز میشود که نیمی از آنها نوشتههای خستهکننده و بیاهمیت وبلاگ نویسها هستند. اگر میخواهید درباره متروهای لندن اطلاعاتی به دست بیاورید، جستجو در اینترنت دیگر به هیچ جا نمیانجامد. بیشتر صفحاتی که بر اساس این کلید واژه باز میشوند، خاطرهنویسیهای بیهوده کسانی هستند که کیف بغلیشان را در قطار زیرزمینی جا گذاشتهاند یا از لیز بودن پلههای برقی گله دارند. این قبیل نوشتهها شاید برای عدهای جذاب باشد؛ اما در نگاه من، یک کابوس تمامنشدنی است.
نمیدانم چرا وبلاگها به وجود آمدند؟ میگویند اولین وبلاگها در اواخر دهه 90 به وجود آمدند. آن روزها آنهایی که از دنیای اینترنت به هیجان آمده بودند، دوست داشتند چیزهای جالبی که روی وب دیدهاند را به بقیه هم اطلاع دهند. آن روزها وبلاگ، یک مجله عمومی بود که با نگاهی شخصی نوشته میشد. برنامهنویسها پیشرفتهای هفتگی خود را گزارش میدادند و گزارشگرها پیشرفت روزانه کوهنوردان یا موتورسوران بیابانی را مرحله به مرحله به اطلاع علاقمندان میرسانند. وقتی پای بازیگران سینما و خوانندهها و ستارگان ورزشی هم به دنیای اینترنت و وبلاگها باز شد، باز هم مشکلی وجود نداشت. میلیونها نفر درجهان تشنه این بودند که مایکل جوردن درباره رسواییهای پشت پرده باشگاههای ورزشی بنویسد یا کلینتون خاطرات سیاسی خود را به رشته تحریر در آورد – و واقعا هم چه کسی هیجان انگیزتر از او. کمکم پای مدلها، نویسندگان، دانشمندان، و حتی پادشاهان هم به دنیای وبلاگ باز شد. باز هم مشکلی نبود. آدمهای مشهور سالها بود که به دنبال راهی برای ارتباط با طرفداران یا پیروان خود میگشتند و چه راهی بیدردسرتر از این. اما ناگهان پای همه ما به دنیای وب باز شد. نرمافزارها ریختن مطالب را روی وب آسان و سریع کردند و یک شب همه ما تصمیم گرفتیم نظریات شخصیمان را با جهان در میان بگذاریم. ناگهان همه ما تصمیم گرفتیم خاطره بنویسیم و میلیونها صفحه از وب را با نوشتههای خود پر کنیم. من نمیدانم در وبلاگنویسی چه لذتی نهفته است که میلیونها نفر، صدها ساعت از وقت خود را پشت کامپیوترهایشان میگذرانند تا نوشتههایی را بنویسند و صفحهبندی کنند که هیچکس زحمت خواندن آنها را هم به خودش نمیدهد. نمیدانم بلاگرها چه جسارتی دارند که اینگونه، سادهترین اتفاقات زندگیشان را با حروف درشت و رنگی مینویسند و با فشار یک دکمه برای جهان ارسال میکنند. نمیدانم دغدغههای ساده فلسفی ما درباره دوستیهای بیسرانجام یا روابط خانوادگی چه جذابیتی ممکن است برای دیگران داشته باشد. نمیدانم چه شد که ناگهان میلیونها نفر به این نتیجه رسیدند باید هر چه زودتر زندگینامه خود را به ثبت برسانند تا عمر پربارشان هدر نرود. میگویند وبلاگها ستون دیگر دموکراسی هستند، میگویند وبلاگها به اندیشه آزاد مجال شکفتن میدهند و فرهنگ گفتگو را به ما میآموزند، میگویند وبلاگها آدمها را به هم نزدیکتر میکنند، اما همه این معجزهها کجاست. آیا مدافعان وبلاگ فراموش کردهاند که جز فهرست لینکها و عکسهایی که از سایتهای دیگر برداشته شده، حرفی برای دفاع ندارند. وبلاگهای امروز مجلههای عمومی با نگاه منتقدانه نیستند، نشخوار اندیشههای فردیاند که از دریچهای بسیار شخصی و تنگ نوشته شده است.
در این مقاله تنها به گونه شناسی انواع وبلاگنیسها پرداختهام. تمام مثالهایی که در اینجا آوردهام، مثالهای واقعی هستند و به تبع اشتباههای موجود در آنها اصلاح نشده است.
1) دسته اول وبلاگنویسها مینویسند تا خود را به نمایش بگذارند. آنها دبیر انجمنهای شعر و داستاننویسی هستند که حرفهایشان را به صورت دیگران میکوبند. معمولا دروبلاگهایشان درباره مطالب جنجالی مینویسند تا توجه دیگران را ( چه منفی باشد و چه مثبت) به خود جلب کنند. آنها مثل بچههایی هستند که در مدرسه یا مهمانی شلوغکاری میکنند تا توجه دیگران به آنها جلب شود. میتوانید مطمئن باشید هیچ نویسندهای به اندازه آنها از ضمیر «من» استفاده نمیکند. تعداد نظرهای زیر تکتک مطالب را هر روز کنترل میکنند. مهم نیست چه کسی چه نوشته باشد یا چه نوشته شده باشد، مهم این است که تعداد نظرها زیاد باشد. این دسته از وبلاگنویسها ممکن است کارت ویزیتی با آدرس وبلاگشان هم چاپ کنند. آنها در تمام عمر نویسندگی خود حتی یک پاراگراف مفید هم تولید نمیکنند، با این حال معتقدند نوشتههای آنها الهامبخش بسیاری از نویسندههای بزرگ بوده است. وبلاگ آنها پر است از مطالبی نظیر اینکه چگونه میتوان داستاننویس خوبی شد یا چگونه میتوان به کمک یک کامپیوتر خانگی و یک دستگاه پرینتر، تبدیل به یک نویسنده جهانی گشت. با این حال حواسشان نیست که میتوانند این کار را در جایی غیر از اینترنت انجام دهند و حواسشان نیست که میتوانند حرفهایشان را برای خودشان نگه دارند.
نمونه: این دسته از وبلاگنویسان بعد از یک سال ترجیح میدهند به «پا سخگوی سوالات شما خوانندگان درمورد اعتیاد» بپردازند.
2) دسته دوم وبلاگنویسها کسانی هستند که از عدم توجه دیگران به خود رنج میبرند. بیشتر وبلاگنویسها در این دسته قرار میگیرند. آنها دوستدارند تماشا شوند و برای جلب توجه دیگران دست به هر کاری میزنند. همیشه آدمهایی هم پیدا میشوند که به حرفهای آنها گوش دهند و به لطیفههای بیمزه آنها بخندند. این دسته از نویسندگان از تماشای دیگران از سوراخ در لذت نمیبرند، اما اگر بدانند کسی از پشت سوراخ رفتار آنها را زیر نظر گرفته، از خوشحالی در پوست خود نمیگنجند. قادر به برقراری ارتباط با دیگران نیستند و برای درمان دردهای درونی خود، چشمهای دیگران را استثمار میکنند. تسکیندهنده دردهایشان این است که کسی اندیشههای دیجیتال آنها را بخواند. وبلاگ آنها تنها وسیله دوستیابیشان به حساب میآید. نظرهایی که روی وبلاگها میگذارند در این حد است که «آیا مینا اسم واقعی توست».
نمونه: «کلا مغزم قفل کرد، شدم عین خواجه حرمسرا، دقیقا میفهمم چی داره اتفاق میافته، ولی خودم نمیتونم انجامش بدم. یکی از دوستام گفت دوای دردت وبلاگه. قبلا گاهی سری به وبلاگاهای فارسی میزدم ولی هیچوقت خوشم نمیامد چیزی توش بنویسم. برام معنی نداشت، ولی حالا دارم مینویسم. برای من وبلاگ مثل یک سیستم فاضلاب میمونه که هرچی آشغال تو ذهنمه ازش میکشه بیرون. در حال حاضر هیچی جز آشغال تو این کله نیست از شر همه چی راحت میشم. انگار یک دوش آب سرد گرفتم. تخلیه روحی.»
3) دسته سوم وبلاگنویسها واقعا این توهم را دارند که جهان تشنه شنیدن نظرات گهربار آنهاست و آنها اگر سر در جیب مراقبت فرو برند و سکوت کنند، به تمدن و انسانیت خیانت کردهاند. آنها خود را نجاتدهنده جهان میدانند و عمیقا احساس میکنند جهان بدون وبلاگ آنها چیزی کم دارد. آنها بیشباهت به کسانی نیستند که صبح از خواب بیدار میشوند و هوس میکنند فرقهای به راه بیندازند و درهای بهشت را به آدمها نشان دهند. معمولا درباره یک حوزه خاص (سیاست و موسیقی) نظر میدهند و تصور میکنند نظریاتشان دیگران را از سردرگمی نجات میدهد. حقیقت این است که هیچ کس کوچکترین اهمیتی به آنها نمیدهد.
نمونه: «اگو سانتریسم در فلسفه به سوفیسم منتهی شد و در زمینه اجتمایی اخلاقی سیاسی به اومانیسم که بعد از رنسانس بصورت روشنتر و مدونتری ظاهر گشت. فکر نمیکنم پرداختن به ریشه تاریخی اومانیسم بیشتر از این خشایند باشد .»
4) دسته چهارم وبلاگنویسها آدمهای حرافی هستند که نمیتوانند دهانشان راببندند. آنها احتیاج دارند حرف بزنند و متاسفانه درباره هر چیز، حرفی برای گفتن دارند. مشکل آنها یک بیماری روانی است که تاکنون درمانی برای آن کشف نشده است. وبلاگ به این دسته از نویسندهها امکان میدهد از پریشانیهای ذهنی خود بکاهند. مشکل اصلی این دسته از وبلاگنویسها این است که درباره سیاستهای امریکا در خاورمیانه شروع به نوشتن میکنند و بحث را با مشکلی که دوسال پیش با دوست دخترشان پیدا کردهاند، تمام میکنند. آنها اهمیتی نمیدهند چند نفر این مطالبشان را میخوانند، چرا که خودشان هم متنی که نوشتهاند را یک بار هم مرور نمیکنند.
نمونه: «ببخشید دوستان من این مدت سرم خیلی شلوغ بود من معذرت میخوام قول می دم از این به بعد وبلاگم به روز باشه. شما چطورید؟ درمورد فیلمهایی که امسال اکران شدند. دوئل: خیلی پرخیلی پرخرج بود بازیگرای خوبی داشت سه پلان قشنگ داشت. خوابگاه دختران: بچه ها ترسیدند شما چی؟ بله برون: سرگرم شدیم. مزرعه پدری: تمام فیلمهای ملاقلی پوردیدنی هستن. بقیه باشه برا بعد.»
5) دسته دیگر وبلاگنویسها، جارچیها هستند. آنها صبح تا شب در خیابانهای اینترنتی چرخ میزنند و اخبار مهم را فریاد میکشند. تنها مشکل این است که اخبار مهمی که آنها میگویند کوچکترین اهمیتی ندارد. آنها فکر میکنند مشکلات غذاخوری دانشگاهشان بزرگترین اتفاق روز است و اصرار عجیبی دارند که این بحران را به گوش جهانیان برسانند. مثل آدمهای بیکاری هستند که همه سالگردها، جشن تولدها و زمان دندان درآوردن بچه خواهرشان را هم در دفترچهای یادداشت میکنند تا در زمان مناسب، این اطلاعات منحصر به فرد را نردبان ترقی خود کنند. از آن دست آدمهایی که یک اس.ام.اس بیمزه را برای همه ارسال میکنند. فکر میکنند مردم بدون خواندن وبلاگ آنها ترتیب وقایع جهان را گم میکنند و یادشان میرود سونامی علت کشته شدن هزاران نفر در آسیای جنوب شرقی بوده است و نه برعکس. برخلاف آنچه ادعا می کنند وقت زیادی روی وبلاگهایشان نمیگذارند. آنها هنوز شانس رستگاری دارند و میشود آنها را نجات داد.
نمونه: «داغترین خبر امروز حضور مسئولین دانشگاه سمنان در دانشکده ی تربیت دبیر برای پاسخ گویی پاره ای از مسائل در شب بیست و سوم بهمن است.»
6) دسته دیگر وبلاگنویسها آدمهای کسالتآوری هستند که کار دیگری جز نشستن روبهروی مانیتور بلد نیستند. آنها به وبلاگ دیگران سر میزنند تا دیگران هم وبلاگ آنها را بخوانند. چرا؟ هیچ دلیلی ندارد. حقیقت این است که آنها حتی به دلیل هم فکر نمیکنند. وبلاگنویسی برای آنها یک وقت گذارنی است. در جهانبینی آنها مهم این است که صبح به شب برسد و شب، هر طور شده صبح شود. هفتههاست نور خورشید را ندیدهاند و پوستشان به رنگ مس زنگ زده درآمده است. برای درمان این دسته از وبلاگنویسها بهتر است آنها را به جزیرهای متروک فرستاد که هیچ نشانی از سیم تلفن در آن به چشم نمیخورد. اما متاسفانه جهان بدون آنها از هم میپاشد؛ آنها اصلیترین مصرفکنندگان کارتهای اینترنت هستند و حذف آنها از جهان به ورشکستگی بسیاری از سایتها و آی.اس.پیها میانجامد. آنها را میتوان به باطریهای انسانی ماتریکس تشبیه کرد که در شفیرههای خود کز کردهاند و به جهان گرما میدهند.نمونه: «بی تردید فردی مرکوری خواننده گروه کویین خالق برترین آثار قرن بیستم است و میتوان او را صاحب یکی از بهترین صداهای تاریخ موسیقی و یکی از بزرگترین هنرمندان تاریخ راک دانست.فردی مرکوری با نام اصلی فرخ بول سرادر سال۱۹۴۶ در زنگباراز پدر ومادر ایرانی متولد شد و پس از چند سال به هندوستان رفت و بعد دوباره به ایران آمدند وپس از چند سال به انگلیس رفتند و پس از سالها تحسیل و فعالیتهای هنری در گروههای مختلف سرانجام درسال۱۹۷۰ اولین کنسرت گروه کویین باهنرمندی فردی که با لباسهای ابریشمی و پر زرق وبرق وتفاوت با بقیه اعزا که شلوار های جین و تی شرت پوشیده بودند ظاهر شد. او در سال ۱۹۹۱در خانه اش بر اثر بیماری ایدز در گذشت. کاست مجموعه اثر برگذیده او را می توانید از کاست فروشی های مجاز بخرین.
7) دسته هفتم وبلاگنویسها، دسته عجیبی هستند که به هیچ منطقی جور درنمیآیند. کارشناسان هنوز نمیدانند آیا آنها را باید گونهای متفاوت از وبلاگنویسها به حساب آورند یا نه، اما به هر حال خصوصیات منحصر به فرد این افراد ما را وا میدارد برای آنها طبقهای جداگانه در نظر گیریم. این دسته از وبلاگنویسها در دنیای واقعی، احساس بیارزشی و توخالی بودن میکنند، اما در وبلاگ خود هیچ کس را آدم به حساب نمیآورند. آنها میان گروه اول و دوم در نوسانی همیشگی هستند. در همه مهانیها بحث را به وبلاگ میکشانند و در آخر وقتی میپرسی آیا وبلاگ دارند میگویند بله، اما حاضر نمیشوند آدرس وبلاگشان را به شما بدهند. آدمهای افسردهکنندهای که آیدی شان به زحمت از چند حرف و چند عدد بیربط تجاوز میکند و اسم وبلاگشان ممکن است اسم خودشان یا چیزی شبیه آن باشد. آنها همیشه تنها هستند چرا که پشت تلفن جز تعریف کارهای خستهکننده روزانهشان حرف دیگری برای گفتن ندارند. اولین باری که با کسی قرار گذاشتهاند در یک چت روم بوده و آخرین باری که صدای جنس مخالف خود را شنیدهاند، وقتی بوده که تلفن اداره پدرشان را اشتباه گرفته بودهاند.
نمونه: «امشب بهترین فرصت، برای کسانی است که میدانند در تاریکی شب چه کارهای که نمیشود کرد. امشب اگر هیجان زدهاید لطفا مزاحم خواب دیگران نشوید. سعی کنید هیجانتان را با دیدن خوابهای خوب، تخلیه کنید. به هر حال خواب نیمی از بیداری است و خواب خوب هم نیمی از زندگی. خوابهایتان طلایی باد.»
8) دسته دیگر وبلاگ نویسها، درباره عقاید پوچ خود حرفی نمیزنند، اما مدام عقاید توخالی دیگران را بلغورمیکنند. آنها حرفهای استاد شیمی خود را با رعایت کامل اصول امانت در وبلاگ شان میگذارند و در وبلاگ سه صفحهای خود به صدها وبلاگ دیگر لینک میدهند. در گوشه سمت چپ وبلاگ این نویسندهها میتوانید آدرس وبسایت روزنامه شرق و مجله تایم را هم پیدا کنید. آنها زحمت زیادی برای تزیین صفحاتشان نمیکشند و همچون مبلغان دینی معتقدند هرچه لباسشان سادهتر و کهنهتر باشد، مردم بیشتر به حرفهای آنها گوش میدهند و اعتماد میکنند. به طور خلاصه آنها مطالب دیگران را میدزدند تا جهان به آنها توجه کند. هیچ آینده خوبی نمیتوان برای آنها متصور شد. آنها در بهترین حالت قالپاقدزدهای ناشی از آب در میآیند.
نمونه کار این وبلاگ نویسها را میتوانید هر روز در صفحه آخر مجلات خانواده و بخش «طالعبینی» ببینید. هیچ ابتکاری ندارند و حتی عشق را هم با تصاویر «لاو ایز» تعریف میکنند. صفحات آنها پر است از اسکن کتابهای کوئلیو و تصاویر کامران و هومن. در کنار صفحه با کلیک روی «اینجا» میتوانید ترانه سینیوریتا را دنالود کنید.
9) دسته دیگر وبلاگنویسها آنهایی هستند که درباره جزییترین مسایل با شما بحث میکنند و این تبحر را دارند که پیشافتادهترین مسایل را بحرانهای جهانی نشان دهند. آنها همه افعال بیقاعده انگلیسی را بلدند و مدام از این گله میکنند که چرا هیچ کس برای وبلاگنویسی از پروتوکل جهانی مایکروسافت استفاده نمیکند. معمولا کارمند یک اداره هستند و بین ساعات کار و خواب، وبلاگ هم مینویسند. نظرهایی که آنها زیر مطلب دیگران میگذارند در این حد است که «هی، من هم از کفش داکمارتین خوشم میآید» یا «عالی بود، ادامه بده».
نمونه: «کارگاه نظری و عملی مولکولار ایمونولوژی از ۱۹ تا ۲۱ مهرماه ۱۳۸۳ در پژوهشگاه ملی مهندسی ژنتیک و زیستفناوری و با همکاری موسسه پژوهش و برنامه¬ریزی آموزش عالی، کنگره بینالمللی کودکان، مرکز طبی کودکان، دانشگاه علوم پزشکی تهران، انستیتو پاستور ایران، دانشگاه علوم پزشکی ایران، انستیتو روانپزشکی ایران، مرکز همکاریهای مشترک سازمان جهانی بهداشت در بهداشت و روان، انستیتو تحقیقاتی اینسرم، بخش پزشکی مولکولی و ایمونوپاتولوژی پاریس فرانسه برگزار میشود. تعداد شرکت کنندگان در دوره حداکثر 20 نفر و بر اساس اولویت است.»
10) دسته آخر وبلاگ نویسها «دوستداران نوستالوژی» هستند. آنها برای هیچ کس جز خودشان نمینویسند. مینویسند تا چند سال دیگر خودشان حرفهای خودشان را بخوانند و اشک در چشمانشان حلقه بزند. این برای آنها بزرگترین لذت است. مشکل بزرگ این دسته از نویسندگان این است که سالها بعد وقتی به صفحهشان سر میزنند رمز عبور آن را هم فراموش کردهاند. آنها هنگامی که زیر مطلبی نظر میگذارند، حتی زحمت خواندن متن را هم به خودشان نمیدهند. تنها نظر میدهند تا اسم شان را به طور تایپی ببینند.
نمونه: «یازده ماه گذشته من تازه دارم می نویسم! آخه یه روزایی بود به جای حرف زدن مینوشتم! کاش آدم بزرگ نشده بودم . زن هم نمی خواستم! آدم بزرگ شدن همه چیزمو ازم گرفت! همه چیزی که فقط یه مشت افکار و احساس بود .اما چه کنم همونا بزرگترین دلخوشی عمرم بود. داره تلخ میشه قطعش میکنم...»







